افشین امیرشاهی* – خبرآنلاین

حتماً فیلم را دیدهاید. مجری با نیش باز و لحنی سرخوش مقابل دوربین میپرسد: «جمهوری اسلامی جنازهها را در چه یخچالی نگه میدارد؟» و بعد با ردیف کردن گزینههایی که حتی بازگوییشان دشوار است، مرگ انسانها را به مسابقهای سبک و حقیر تقلیل میدهد.گزینههای او این چهار مورد بود: یخچال سایدبایساید، دستگاه بستنیساز، فریزر سوپرمارکتی، یخ فروش هستم و کاسبی ما را به هم نزنید
در این یادداشت، عمداً کاری به شخصیت مجری ندارم. او هرچه هست، محصول است. محصول سیستمی که به او تریبون داده، متن جلویش گذاشته، برنامهاش را ضبط کرده، بازبینی کرده و در نهایت با خیال راحت پخش کرده است. چون مسئله این فیلم کوتاه شبکه افق، زبان لغزیده یک مجری ضعیف نیست. در واقع شاهد ابتذالی هستیم که از فیلترهای متعدد عبور کرده و تأیید شده است. این یعنی باید بالاتر را دید؛ جایی که تصمیم گرفته که چه چیزی «قابل پخش» است و چه چیزی نه.
برنامه تلویزیونی مجری دارد، نویسنده دارد، سردبیر دارد، ناظر پخش دارد، مدیر شبکه دارد و در نهایتمدیران بالادستی دارد. همه میدانیم که پخش چنین جملهای از آنتن رسمی کشور، یعنی زنجیرهای از مسئولیتها که یا خواب بودهاند، یا بیتفاوت، یا همدل. و هر سه حالت نیز نگرانکننده است.
در روزهای اخیر، در پی اعتراضهای گسترده به گرانی، بحرانهای اقتصادی و انباشت نارضایتیهای اجتماعی متاسفانه هزاران نفر از مردم کشورمان جان خودشان را از دست دادند و هزاران خانواده داغدار شدند. کشتههای این روزها هر کدام نام دارند، چهره دارند، خانواده دارند. حالا که این شوخی سخیف از آنتن تلویزون پخش شده باید با خودمان فکر کنیم که چون مرگ زیاد شده، میتوان با آن شوخی کرد؟ آیا این فاجعه، مجوز بیحرمتی را میدهد؟
حتی در سختترین جنگها، حتی در منازعات خونین، احترام به جنازه یک خط قرمز انسانی است. دشمنانِ روبهروی هم، گاه در میدان نبرد، حرمت کشته را نگه میدارند. حالا چگونه است که در رسانه رسمی یک کشور، مرگ شهروندان خودش، را به سوژه خنده تبدیل میکند؟ این چه نوع سرگرمی است که از دل رنج عمومی تغذیه میکند؟
این شوخی پیش از هر چیز، تحقیر مردم داغدار است. تحقیر مادری که هنوز بوی پیراهن فرزندش در خانه مانده. تحقیر پدری که هنوز نمیداند کجا و چگونه، عزیزش را از دست داده است. برای این خانوادهها، شنیدن چنین جملاتی ویرانگر است. گویی بار دیگر، گلولهای از جنس کلمه، به قلبشان شلیک میشود.
رسانه، اگر قرار است «ملی» باشد، باید در بزنگاهها بلد باشد سکوت کند، همدردی کند، مرهم باشد. اما آنچه دیدیم، وارونگی کامل این نقش بود. اینجا اصلا و ابدا همدلی در کار نبود. حتی شاهد فهم درست موقعیت نیز نبودیم. فقط یک قهقهه بیجا، روی تلّی از جنازههای واقعی.
کدام رسانه معتبر در جهان را سراغ دارید که برای مرگ مردم خودش لطیفه بسازد؟ اگر چنین اتفاقی در هر شبکه جدی رخ میداد، حداقل نتیجهاش عذرخواهی رسمی، استعفا یا برکناری فوری بود. اما اینجا چه؟ سکوت. سکوتی سنگین که خودش بخشی از مسئله است. چرا تا این لحظه هیچکس پاسخگو نبوده؟ چرا هیچ مدیری مسئولیت نپذیرفته است؟
آنچه بیش از همه آزاردهنده است، سقوط آشکار اخلاق حرفهای است. سقوطی از منظر حداقلهای انسانی و رسانهای. وقتی این حداقلها هم کنار گذاشته میشود، دیگر نمیتوان آن را به «اشتباه» تقلیل داد. چون شاهد ساختاری هستیم که حساسیتش را از دست داده و خروجیاش نیز چنین محتوایی شده است.
مسئله دیگر اینکه در این شوخی شاهد خشونت بودیم. آن هم خشونت کلامی؛ خشونتی که عمیقتر میبرد. شاهد شلیک کلمات بودیم که میتوانند همانقدر ویرانگر باشند. واقعیت این است که رنج عمومی مردم ایران به یک آیتم سرگرمی تقلیل یافت و درد و رنج مردم نیز ماده خام تولید برنامه بود.
باید گفت آنچه رخ داد، توهین مستقیم به عقل و شعور افکار عمومی بود. اکنون مطالبهای وجود دارد که همان پاسخگویی است. البته که منظور قربانی کردن یک چهره جلوی دوربین نیست. فرافکنی هم نمیخواهیم. توضیحات مبهم و کلی نیز لازم نیست. این نکته مهم که در این سیستم، چه کسی مسئول است؟ چه کسی باید بابت توهین به جان انسانها توضیح بدهد؟ و اگر قرار نیست کسی پاسخگو باشد، پس از «رسانه ملی» دقیقاً چه باقی میماند؟
*افشین امیرشاهی
5959



